سیاوش نامه

شعر
۲۲
مهر

 

حال من

 

یک زمانی بیش می خواهی و کمتر می شود

یک زمان کمتر نمی خواهی و بدتر می شود

 

گاه از دوری یارت در عذابی و ولی

ناگهان می آید و حال تو بهتر می شود

 

یار گاهی در فلک همچون ستاره می شود

گاه یارت جلد تو مثل کبوتر می شود

 

یک زمانی از غم هجر تو لبریزم ولی

با نوائی این دل از هجر تو پرتر می شود

 

گفتمش گاهی ز احوالت خبر گیرم عزیز

چون بدانم خوب هستی وضع بهتر می شود

 

گفت از حال خرابم هیچ احوالی مپرس

گر صدایت بشنوم این حال بدتر می شود

  • سیاوش اکراد
۱۳
مهر

آتش عشق

 

خودم خواستم با تمام وجود   

                             به عشقی که هر روز بود و نبود

ز حسرت بسوزم کنون تا ابد     

                           بمانم در این آتش و عشق و دود

به دوشم کشم بار این کوه غم     

                              به دنبال عشقی که باید ستود

ندارد غم دوریت مرهمی     

                                  غم دل به دیدار باید زدود

به دیدار دلخوش شوند عاشقان

                              نه از هجر کز وصل باید سرود

  • سیاوش اکراد
۰۴
تیر

از بر و روی تو اکراد به وجد آمده است
مشو آرام که فریاد به وجد آمده است 

عطر گیسوی تو ایمان مرا داد به باد 
موی بر باد نده، باد به وجد آمده است

 دل من از بر شیرین لب تو رفت ز دست
 نه فقط من بلکه فرهاد به وجد آمده است 

بگذر از فکر شکار دل او ، کاین آهو
 نشود صید، که صیاد به وجد آمده است

 گرچه در عاشقی و وصف تو من استادم
 نکند سود، چون استاد به وجد آمده است

 مژده وصل رسیده مطربا ساز بیار
 چنگ بنواز، که اکراد به وجد آمده است

  • سیاوش اکراد
۱۸
خرداد

کار جهان

 

جهان هردم بکام دل نباشد

هرآنکس خوش بود، خوشدل نباشد

 

گهی پشت تو بر زین مراد است

گهی با رای تو یکدل نباشد

 

بدیدم دوستی کو همزبان بود

ندارد سود اگر همدل نباشد

 

جهان گاهی به سود و گه زیان است

به غیر این بود عادل نباشد

 

زدریای غم دنیا نکن باک

کند غرق آنکه دریادل نباشد

 

امان و عافیت پاداش صبر است

بیابد هرکسی بددل نباشد

 

سیاوش می سرآید از برایت

نخوان شعرش اگر بیدل نباشد

  • سیاوش اکراد
۱۸
خرداد

روی خط

ناگهان طبع مرا در شعر روشن می کنی

خانه تاریک دل را ، پرتو افکن می کنی

 

ماه ها از تو نیامد هیچ پیغامی ولی

گر بیایی روی خط ما را مزین می کنی

 

رخوت و عزلت نشینی رخت می بندد زمن

حال و احوال بد من، خوب و احسن می کنی

 

گر برون آیی زخانه ، ور ببینم من تورا

خشکی صحرای ما را باغ و گلشن می کنی

 

با نگاه مهربان و غمزه چون خنجرت

سیرت آرام من را ، اسب توسن می کنی

 

از فراق روی ماهت تنگ می گردد دلم

قلب من با این فراخی مثل ارزن می کنی

 

هرکسی مغرور باشد بر جمال و حسن خویش

تا ببیند روی تو ، در  دم  فروتن می کنی

 

نیست سیراب از نگاه مهربانت ، چشم من

پس سیاوش را ، چرا وادار رفتن می کنی

  • سیاوش اکراد
۳۰
ارديبهشت

تقدیم به ناصر حجازی

 

 

 

"من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز به آبی

 

ولی با خفت و خاری، پی شبنم نمی گردم"

 

 

 

اگر چه تشنه و زارم به صحرای مصیبت ها

 

به دور خویش می گردم پی زمزم نمی گردم

 

 

 

به تنهایی و بی مهری من عادت می کنم اما

 

زبی عاری و بی رسمی ، پی همدم نمی گردم

 

 

 

اگر چه زخمی ام کردی به تیر عشق جانسوزت

 

به درد و زخم خو کردم، پی مرهم نمی گردم

 

 

 

در این تاریکی مطلق، به نفسم اتکا کردم

 

ز دیو و دد نمی ترسم، پی آدم نمی گردم

 

 

 

اگر فتح دل سنگت هزار و هفت خان دارد

 

به جنگ دیو چون رفتم پی رستم نمی گردم

 

 

 

به یار بی وفا گفتم ، غم عشق تو شیرین است

 

برای جلب دلسوزی پی ماتم نمی گردم

  • سیاوش اکراد
۱۳
خرداد

خلاصه

 

جان منو جهان من در تو خلاصه می شود

روح منو روان من در تو خلاصه می شود

 

گوش بکن بجای من، حرف بزن بجای من

گوش منو زبان من در تو خلاصه می شود

 

گفتمش ای بهار من نیک تو زندگی بکن

عمر منو خزان من در تو خلاصه می شود

 

در سفر دراز عمر جز تو ثمر نداشتم

حاصل و ارمغان من در تو خلاصه می شود

 

گر به کنار من تویی، هست چه حاجت به بهشت

باغ منو جنان من در تو خلاصه می شود

 

کوکب و ماه آسمان بر شب تار من بتاب

چون همه آسمان من در تو خلاصه می شود

  • سیاوش اکراد
۱۵
اسفند

 

سالها می گذرد از صنمم نیست نشانی

تا جان به تنم هست تو در یاد بمانی

 

گشتم همه عمر بدنبال تو هرروز

در یاد عیانی و تو از دیده نهانی

 

بهتر زتو من در همه عمر ندیدم

هر خوب که دیدم تو مرا بهتر از آنی

 

در شهر خودم بی تو ندارم سرو وسامان

آنقدر غریبم که محال است بدانی

 

شبها که به ناگاه به خوابم تو می آیی

امید من این است که تا صبح بمانی

 

امروز صبا بوی تو را سوی من آورد

از بهر دل مرده من روحی و جانی

 

شاید که نرفتست ز یاد تو سیاوش

شاید برسد روز وصال تو زمانی

  • سیاوش اکراد
۱۵
اسفند

 

چه شد ای مونس جان باز که بیگانه شدی

ترک دلدار نمودی سوی میخانه شدی

 

سرو شاداب بُدی خانه آباد بُدی

این ندانست کسی از چه تو ویرانه شدی

 

گله از رفتن ایام جوانی چه ثمر

چون ره راست نهادی سوی پیمانه شدی

 

گر مرا نیست سرایی به وفایم تو بمان

در پی خانه که رفتی با که همخانه شدی

 

رفتن و آمدنت عمر مرا سوخت ولی

باز چون سوی من آیی عشق جانانه شدی


 

  • سیاوش اکراد
۱۵
اسفند

 

همه عالم به فدای قد رعنای تو شد

ماه هرشب خجل از چهره ی زیبای تو شد

 

نه فقط من بشدم عاشق و دلبسته تو

آسمان هم مثل من واله و شیدای تو شد

 

هرکسی کو گذرش بر سر کوی تو فتاد

سروپا چشم شد و محو تماشای تو شد

 

چون بدیدم رخ زیبای تو را اول بار

دلم عاشق بشد و غرق تمنای تو شد

 

دوش از دوری تو شکوه به حافظ بردم

همه فکر و خیالم شب یلدای تو شد

 

گل تویی باغ تویی مهر تویی ماه تویی

دل بیچاره ی من عاشق سیمای تو شد

 

نام تو در خاطر و شعر سیاوش چو نشست

تا قیامت روح و جانم مهد و ماوای تو شد

  • سیاوش اکراد